در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم … هر چه می گذرد تجمع اصحاب حق را واجب تر و فوری تر احساس می کنم ... دستگاه‌های دولتی آغوش خود را به روی بچّه‌مسلمانها وجوانهای مؤمن و انقلابی وحزب اللّهی باز کنند ... مقام معظم رهبری
سه شنبه 24 مهر 1397
5 صفر 1440 / 2018 October 16
به این مورد امتیاز دهید
(0 رای‌ها)

دهه شصت تاریخ طلایی این سرزمین است که نسل های پس از آن در پی کشف حقایق و وقایعی هستند که در آن ایام اتفاق افتاده است. وقایعی که اگر چه لمسش نکردند اما برای درکش نیاز دارند به خواندن و دیدن مطالبی که هر چه بیشتر به حال و هوای دفاع مقدس نزدیک باشد.

یکی از بهترین منابع موجود مطالعه خاطرات افرادی است که خود در جنگ حضور داشته اند. سردار محمد کرمی راد فرمانده سابق لشکر ۱۱ امیرالمومنین(ع) بود که خاطرات خود را در کتابی با عنوان «روزهای پرالتهاب» به رشته تحریر درآورده ست. آنچه در ادامه خواهید خواند برشی است از خاطرات وی که نحوه آغاز جنگ تحمیلی را اینگونه روایت می‌کند:  

                                                                               ****

روز آغاز از پادگان شهدا به سپاه ناحیه می آمدم که خبر بمباران فرودگاه و پالایشگاه کرمانشاه را شنیدم فکر می کنم ۲۷ یا ۲۸ شهریور بود؛ البته خبرهای جسته و گریخته ای از درگیری‌های مرزی داشتیم. دشمن بعثی بمباران های سراسری شهرها و مراکز استان‌ها را به طور وسیع آغاز کرد. اولین بمباران کرمانشاه و شهرهای مرزی ایران با عکس‌العمل شدید نیروی هوایی ایران در روز اول یا دوم روبرو شد. آن روز ایران با ۱۴۰ فروند جنگنده به عراق حمله کرد. آن زمان من سرگرم فعالیتهای آموزشی بودم.

در بمباران کرمانشاه، یکی از مخازن خالی پالایشگاه نفت هدف قرار گرفت. آن روزها آمادگی دفاعی وجود نداشت و هیچ نوع پدافند هوایی در شهر مستقر نبود. پس از بمباران شدید کرمانشاه، از فرمانده سپاه خواستم حداقل یک قبضه کالیبر ۵۰ به عنوان پدافند ضدهوایی روی ساختمان سپاه (میدان نفت سابق) مستقر کند. من چون دوره این سلاح را دیده بودم، مسئولیت این کار را به عهده گرفتم. یادم هست که چیدمان گلوله‌ها را در نوار مربوط به تیربار به گونه خاصی چیدم.

دو سه روز اول شبانه روز در پشت بام سپاه بودیم. این سلاح به طور طبیعی بعد از چند شلیک، گیر می کرد و به یک آچار "گونو،گو" نیاز داشت، اما آن زمان آن را پیدا نکردند؛ من هم با سکه یک ریالی و دو ریالی آن را تنظیم می کردم. گرچه گلوله ها را به سختی پیدا می کردیم ولی با پیگیری جدی، بعدها یک قبضه هم روی ساختمان صداوسیما گذاشتیم و من استفاده از آن را به خدمه آن یاد دادم. ارتش هم در پادگان و ساختمان بانک مرکزی یک قبضه کالیبر ۵۰ قرار داد. آقای غمخوار مسئول پشتیبانی ستاد غرب بود و در تامین نیازها کمک می کرد. ما خیلی زود کریدور پرواز خلبانان عراقی را، که در دو سه نوبت به حریم هوایی کرمانشاه تجاوز کردند، یاد گرفتیم و می دانستیم چه ساعتی می آیند. گاهی هواپیماهای عراقی از ارتفاع بالا حمله می‌کردند و ما هم پشت سر هم شلیک می‌کردیم. خیلی تقاضای ضدهوایی ۲۳میلیمتری کردیم، ولی در اختیار آقای غمخوار نبود و نتوانست کمکی به ما کند. اقدام جالب نیروی هوایی این بود که پس از اولین بمباران، تعدادی ماکت از نوع هواپیماهای عراقی و خودی آوردند و به ما نشان دادند تا هنگام حمله بتوانیم هواپیماهای خودی و دشمن را از هم تشخیص دهیم.

یک روز هنگام غروب، یک جنگنده سوخوی عراقی قصد بمباران کرمانشاه را داشت که درست روبه روی من بود؛ به سمت آن شلیک کردم. گلوله ها به نوک تا انتهای هواپیما اصابت کرد و هواپیما پس از طی مسافتی در منطقه روانسر سقوط کرد، اما هواپیمای مهاجم دیگری، منطقه ای از شهر را بمباران کرد. یک بار دیگر هم موفق شدم یک هواپیمای جنگنده از نوع "میگ" را سرنگون کنم. من همیشه به قبضه و نوار تیر آن به خوبی رسیدگی می کردم. میگ را از پهلو هدف قرار دادم که به سمت کوههای طاق بستان در منطقه آبادانی مسکن رفت و در آنجا سقوط کرد. این دومین هواپیمایی بود که در کرمانشاه سقوط کرد.

آغاز رسمی جنگ
حمله عراق به مرزهای زمینی جنگ تحمیلی رسما آغاز شد. مردم مضطرب جلوی ساختمان استانداری، نزدیک مسجد آیت الله بروجردی جمع شدند. اداره تأمین، در استانداری جلسه گذاشت. مردم از شهرها و روستاهای مرزی، با هر وسیله ای که در اختیار داشتند و با حداقل لوازم زندگی به سمت کرمانشاه روانه شده بودند. اولین خواست آنها مکانی برای استقرار بود. سریع یک اردوگاه برای آنها برپا شد؛ کار سنگینی که بدون هیچ آمادگی قبلی برعهده مسئولان کرمانشاه قرار گرفته بود، در حالی که آنها تجربه چنین وضعی را نداشتند. من به استانداری رفتم تا درخواست کنم که به مناطق درگیری با دشمن برویم. آیت الله اشرفی اصفهانی با یک بلندگوی دستی، جلوی استانداری صحبت می کردند. آوارگان همه نگران فامیل و اقوام و خانه و کاشانه خود و عده ای هم خواهان حضور در جبهه ها بودند. آیت الله اشرفی اصفهانی با اشاره به آیاتی از قرآن، مردم را به آرامش دعوت کردند. ایشان تأکید داشتند که مقامات باید فرصت داشته باشند تا برای سازماندهی نیروها برنامه ریزی کنند.

ایشان به آیه ای از قرآن اشاره فرمودند: "ولیأخذوا حذرهم وأسلحتهم" یعنی هرچه سلاح دارید بردارید تا مقابل دشمن دفاع کنید. ایشان به مردم گفتند: ای مردم با هر اسلحه ای که دارید، آماده باشید تا به مناطقی که تجاوز شده است، برویم و دفاع کنیم. برخورد امام با مسئله تجاوز عراق با طمأنینه و مدبرانه بود؛ البته افرادی هم بودند که روحیه شان را باخته بودند و نمی‌دانستند چه اتفاقی افتاده است. امام پیامی مهم بسیار عمیق و روشنگرانه ای دادند که متأثر از شناختی بود که نسبت به شخصیت صدام و حکومت دولت بعثی داشتند. ایشان پانزده سال در عراق بودند و روان شناسی بسیار هوشمندانه و خوبی نسبت به صدام داشتند. امام فرمودند: "تکلیف ما این است که از اسلام صیانت کنیم و حفظ کنیم اسلام را؛ کشته شویم تکلیف را عمل کردیم؛ بکشیم هم تکلیف را عمل کردیم.

همچنین ایشان گفتند: "من مدعی هستم ملت ایران و توده میلیونی آن، در عصر حاضر بهتر از ملت حجاز در عصر رسول الله»، در کوفه و عراق در عهد امیرالمؤمنین (ع) و حسین بن علی(ع) هستند." امام از همان اول، چوب تکفیر را به حزب بعث عراق زدند؛ یعنی یک مسئله فقهی و شرعی را بیان کردند که برای ما جوانان که مقید بودیم به تکلیف عمل کنیم، به منزله حجت شرعی بود. با بیانات امام حجت برای برخی از عراقی ها هم تمام شد. افرادی را سراغ دارم که از ارتش عراق فرار کردند، چون امام را در نجف می شناختند، وقتی امام فرمودند: "حزب بعث عراق، کافر است"، حجت را برای همه تمام کردند و هیچ بهانه ای برای اینکه افراد دفاع نکنند، باقی نگذاشتند. امام در سخنرانی دیگری گفتند: "حالا یک دزدی آمده و یک سنگی انداخته و رفته" یا در جایی دیگری فرمودند: "ما آن چنان سیلی به صدام بزنیم که از جایش نتواند بلند شود." ما خیلی حواسمان به صحبت های امام بود و امام هم مرتب پیام می دادند و هدایت می کردند.

ایشان در جایی دیگر فرمودند: "صدام را بازی اش دادند؛ بزرگ بینی و آن حب شیطانی نفسانی خودش هم بود. آمریکا هم بازی اش داد که ایران دیگر چیزی ندارد؛ ارتش ایران که از بین رفته؛ پاسداران هم که چیزی نیستند؛ مردم هم که دیگر کاری به این حرفها ندارند. بهش گفتند تو بیا برو ایران را بگیر، نفت ایران و همه منطقه مال تو. این بدبخت هم گول خورد و به ایران حمله کرد امروز می بینیم که ملت ایران از قوای مسلحه نظامی و انتظامی و سپاه و بسیج تا قوای مردمی از عشایر، داوطلبان و از قوای در جبهه ها و مردم در پشتیبانی از آنها با شوق با اشتیاق چه فداکاریها و چه حماسه ها می آفرینند و می بینیم که مردم محترم سراسر کشور چه کمکهای ارزنده‌ای می کنند." برخورد و نگاه امام که با آرامش و طمأنینه مسائل را بیان می‌کردند، خود به خود برای ما قوت قلب بود و ما به این اعتقاد رسیده بودیم که باید آن چنان سیلی محکمی به صدام بزنیم که نتواند تا ابد از جایش بلند شود.

جبهه سرپل ذهاب وقتی به سپاه برگشتم خدمت آقا سعید رسیدم. او مناطق درگیری را بین بچه‌ها تقسیم کرده بود تا در قالب چند گروه، به جبهه های مختلف از سومار تا قصر شیرین سرپل ذهاب و گیلانغرب اعزام شوند. پیش از رفتن به سرپل ذهاب، ابتدا به بیمارستان رفتم. درست روز اول جنگ بود که فرزند اولم به دنیا آمد. به دلیل عشق زیادی که به امام داشتم، اسم فرزندم را روح الله گذاشتم. پس از ملاقات با همسر و فرزندم، همراه تعدادی از پاسداران و دوستان و بچه های دیگر که کمتر با آنها آشنایی داشتم، یا یک دستگاه سیمرغ به سرپل ذهاب رفتم؛ مسئولیت و سرپرستی هم با من بود. درگیری در سرپل ذهاب در اوایل مهر ۱۳۵۹ آغاز شد و این شهر تقریبا خالی از سکنه شد. تانکها و نفربرهای عراق در شهر جولان می دادند. خط مقدم ثابتی نداشتیم و بعضی از نیروها در دو طرف ارتفاعات مشرف به منطقه و در همان جلوی تنگه کل داوود، سنگر گرفته بودند. رزمنده‌ها با استقرار در کنار تنگه، مانع پیشروی عراقی ها به سمت کرند غرب شده بودند.

در روزهای اول جنگ، خطوط دفاعی منظمی مقابل عراقیها وجود نداشت. جنگ ما شکل جنگ نامنظم به خود گرفته بود. وقتی شنیدیم که دشمن با توپ، تانک و نفربر به خاک ایران حمله کرده است، ما هم سراسیمه خودمان را به جبهه سرپل ذهاب رساندیم. ابتدا فکر می کردیم وقتی برویم، لب مرز با آنها درگیر می شویم؛ اصلا گمان نمی کردیم آنها تا سر پل ذهاب آمده و این همه از خاک کشورمان را اشغال کرده باشند.

گرچه برای دسترسی به پادگان ابوذر راه های مختلفی از جمله راه ارتباطی گواور اسلام آباد به طرف گردنه قلاجه به س مت گیلانغرب، و راه اصلی شهر سرپل ذهاب و غیره وجود داشت، اما با این حال یکی از راه های دسترسی به پادگان ابوذر (پادگان ارتش) که جاده خاکی بود، از همین ابتدای تنگه کل داوود بود. 

 نوذر احمدی فرمانده سپاه هرسین، کریمی از نیروهای اطلاعات، اکبر حمزه ای، ممتاز غیرتمند غلامرضا و عبدالرضا زیدپور، گل میرزا کرم، کیومرث دریابار، کیکاووس سمیعی و چند نفر دیگر که اسامی آنها در ذهنم نیست.

لازم است در اینجا از خطوط دفاعی پراکنده ای که در منطقه وجود داشت عده ای از سمت سرپل به سمت گیلانغرب (آب گرم) مسیری که به تنگه کوری حاجیان راه دارد، آمده بودند و عده ای هم به تنگه کورک در محور گیلانغرب ارتفاعات بازی دراز رفته بودند. با این حال در آن منطقه، نقاط سوق الجیشی بسیار به دست نیروهای بعثی افتاده بود و بخش زیادی از خاک ایران، در محورهای منتهی به قصر شیرین، نفت شهر، سومار، گیلانغرب و سرپل ذهاب در دست دشمن بود من تا آن موقع یک جنگ رو در رو ندیده بودم. باورم نمیشد که سرزمین ما را به این سرعت اشغال کرده باشند. قبل از ورودی شهر در تنگه کل داوود، برادران ارتش، دژبانی گذاشته بودند و رفت و آمدها را کنترل می کردند. وقتی خواستیم از تنگه به جلو برویم، دژبانی جلوی ما را گرفت. پس از کمی بگو مگو توانستیم از دژبانی بگذریم و پیاده به سوی خط مقدم برویم.

آنجا تعدادی با دشمن درگیر بودند. صدای شلیک تانک و توپ می آمد. تانک های دشمن در شهر جولان می دادند و مراکز مهمی چون ساختمان سپاه و جهاد و دیگر جاها ویران می کردند. وقتی نزدیک شدیم و در تیررس تانکها قرار گرفتیم، در دو طرف شانه های جاده علیه دشمن آرایش گرفتیم. یک قبضه آر.پی.جی7 با پنج یا شش گلوله داشتیم. با دشمن درگیر شدیم و ارتش عراق همین که مقاومتی در مقابل خود دید، شهر را به آتش بست. در آن اوضاع هوانیروز بسیار مقتدر ظاهر شد و یکی از عوامل بازدارندگی دشمن، هوانیروز و مجاهدتهای شهید شیرودی و همرزمانش بود.گروههای مختلفی از مردم به منطقه آمده بودند. شاید حدود ۱۵۰ نفر میشدیم. هر گروه، هرجا که تشخیص میداد، مستقر می شد و علیه دشمن جبهه ایجاد می کرد. ظهر بود که به دیوار شهر رسیدیم. تانک های دشمن، مستقیم به سمت ساختمان سپاه سرپل شلیک می کردند و بخشی از آن را منهدم کرده بودند. پس از تشخیص موقعیت نیروهای عراقی مقابله با آنها را شروع کردیم. برخی که آر.پی.جی. داشتند به سمت تانکها حمله کردند و همین باعث شد تانک های عراقی عقب نشینی کنند و ما تعقیبشان کنیم. در این حال نیروهای پیاده عراقی در پناه تانک ها به عقب فرار می کردند.

این عقب نشینی تا نزدیکی های غروب آن روز به طول انجامید و آنها در بلندیهای منطقه فراویز و کوره موش مستقر شدند و از آنجا که آن ارتفاعات به شهر مشرف بود، شهر را زیر دید داشتند. ما ده دوازده نفر که به سلاح هایی مثل آر.پی.جی7، نارنجک، کلاشینکف و ژ-۳ مجهز بودیم، آرام آرام داخل شهر شدیم. شب را در یکی از ساختمانها سپری کردیم. روزهای بعد، مسجد شهر پایگاه نیروهای داوطلب مردمی شد که به تازگی برای جنگ آمده بودند. عراقی ها هنگامی که به دروازه ش هر رسیدند، ادارات و ارگانهای دولتی و منازل مردم بمباران یا به وسیله توپ و تانک تخریب شده بود. بیشتر مردم سرپل پیش از آن که مردم قصر شیرین به طرف سرپل ذهاب و کرمانشاه بروند، شهر را تخلیه کرده بودند. این تخلیه از زمان آغاز بمباران های هوایی و حملات توپخانه ای به خصوص به قصر شیرین و خسروی انجام گرفت. مردم غافلگیر شده و تعداد زیادی اسیر شده بودند. خانواده ای را می شناسم که چهار پسرشان را اسیر و پدرشان را شهید کردند.

وقتی می خواستند برادر کوچکتر را هم که شاید یازده سال سن داشت با خود ببرنده توجهی به التماس خواهران و مادرشان نمی کردند. عزیزان زیادی هم در قصر شیرین فداکاری کرده بودند که شاید من یا دوستانم ندیده ایم ولی از زبان دیگران شنیده ایم.۲ شهر سرپل سه قسمت بود:| ١. منطقه احمدبن اسحاق ٢. منطقه سراب گرم که به جاده گیلانغرب و پادگان ابوذر جاده داشت. ٣. جاده ای که منتهی به جبهه کوره موش میشد(منتها الیه س مت راست جبهه به طرف دشت ذهاب). ما به سمت کوره موش رفتیم. دشمن متجاوز که به خاک ایران حمله کرده بود توانایی جنگ کلاسیک را داشت و وحشت ایجاد کرده بود، اما رزمنده های اسلام غالبا جوانان کم سن و سالی بودند که تا دیروز در کانون گرم خانواده بودند و حالا روز و شب باید با دشمنی که قصد جانشان را کرده بود، می جنگیدند. جوانانی که شاید برخی از آنها آموزش مناسبی ندیده بودند و این بی تجربگی می توانست باعث اضطراب و ترس آنها شود. ما برای مبارزه با ضد انقلاب در کردستان با مبارزه با چریکهایی که در خانه های تیمی فعال بودند، آموزش های ضد چریک دیده بودیم بیشتر رزمنده ها هم آموزش های عمومی را گذرانده بودند اما برخی از آنها به علت عشق به مجاهدت و فداکاری و دفاع از وطن، سر از پا نمی شناختند و می گفتند آموزش نظامی را گذرانده اند.

گاهی رعایت نکردن مسائل حفاظتی و پوشش مناسب در اوضاع جنگی، مثل روشن کردن چراغ فانوس، آتش یا چراغ ماشین در شب، باعث میشد دشمن با اجرای آتش دوربرد، به نقاط استقراری نیروهای ما آسیب جدی برساند. وقتی داخل شهر شدیم، در پی برقراری امنیت ش هر برآمدیم و بررسی کردیم که آیا کسی از افراد ایرانی، پیرمردها، پیرزنها یا عراقیها در ش هر باقی مانده اند یا نه. با آزادسازی شهر سرپل ذهاب، فعالیت سپاه قصر شیرین دوباره زیاد شد. سپاه قصر شیرین در سرپل ذهاب مستقر شد. چون پایگاه و ساختمان سپاه (سرپل ذهاب) منهدم شده بود، در مسجد استقرار یافتند و با برنامه ریزی و همفکری با یکدیگر تعدادی نگهبان گذاشتند تا مراقب تحرک عراقی ها باشند. خط تماس ما با دشمن، دیوار ش هر بود و در روزهای بعد سعی کردیم خودمان را به دشمن نزدیک تر کنیم. روزهای اول یا دوم، حضور هوانیروز خیلی مؤثر بود. آن روزها که مجموعه ای از نیروهای سپاه، بسیج، عشایر و ارتش باهم بودیم، افراد مختلفی از نیروهای مردمی بودند که با تفنگهای قدیمی سرپر شکاری برای دفاع آمده بودند. در واقع نیروهایی که به منطقه آمده بودند، س ازمان یافته نبودند. فردی به نام احمد رضایی که گویا قبلا استوار ارتش بود، فرمانده سپاه شده بود و با اقای آذربون همکاری می کرد، برادران ارتش هم آمدند و به تدریج یاد گرفتیم که چگونه و کجاها در مقابل دشمن آرایش بگیریم.

شب اول، شب عجیبی برای من بود. گویا غم تمام عالم در دلم ریخته بود. با خود میگفتم خدایا برای جمهوری اسلامی ایران چه اتفاقی خواهد افتاد؟! در تاریکی شب وقتی صدای شلیک گلوله های توپ یا خمپاره دشمن به گوش می رسید، هرلحظه منتظر بودیم صدایی از جایی بلند شود و کمک بخواهد. ما به شناسایی وضعیت کلی منطقه اقدام کردیم. آرام آرام جلو میرفتیم تا خط خودمان را به دشمن نزدیک تر کنیم. به دامنه ارتفاعاتی در جبهه کوره موش رسیدیم. باید سنگرهای دفاعی را سازماندهی و نیروها را برای نگهبانی در شب توجیه می کردیم. از آرایش نیروهای متجاوز تا حدودی آگاهی پیدا کرده بودیم. هوا به شدت گرم بود. تدارک نیروها مثل رساندن آذوقه و آب به دلیل پراکندگی نیروها و عدم انسجام به راحتی صورت نمی گرفت. نبرد با دشمن در شب و روز اول بسیار برایمان خسته کننده بود.

نگرانی از آینده مبهم، شهادت جوانانی که دوستان و هموطنانمان بودند و دردهای مادران آنها، جنگی ناخواسته که بر ما تحمیل شده بود و دیدن اجساد انسان های پاک سرشت و انقلابی کاممان را تلخ کرده بود و نمی دانستیم زمان چگونه سپری می ش ود. به یاد این آیه از قرآن افتادم: "کتب علیکم القتال وهو کره لکم وعسی أن تکرهوا شیئا وهو خیر لکم وعسی أن تحبوا شیئا وهو شر لکم " شب اول به مسجد شهر بازگشتیم، زیرا هنوز بسیاری از رزمنده‌ها با فنون یک جنگ رسمی و کلاسیک آشنایی نداشتند و برخی محدودیت ها را رعایت نمی کردند؛ مثلا برای تهیه چای که بعضی ها به خوردن آن عادت داشتند، آتش روشن می کردند.
من با توجه به دوره هایی که گذرانده بودم، این محدودیت ها برایم قابل تحمل بود و با مشکلاتی مثل کم آبی، نبود حمام و غیره کنار می آمدم. البته مشغولیت ذهنی برخورد فیزیکی با دشمن، کمتر مجال فکر کردن به این کمبودها را می داد. روز دوم، محمد بروجردی به پادگان سرپل ذهاب آمد. در دیدار با او درخواست مقداری تجهیزات کردم: خمپاره های ۶۰ ۸۱ و ۱۲۰میلی متری. ایشان گفت: مگر شما کار با این سلاح ها را بلدی؟ گفتم: بله! من می خواهم در جبهه هم به نیروها اموزش دهم و هم از آنها علیه دشمن استفاده کنم. یکی دو روز بعد مقدار کمی تجهیزات، از جمله یک قبضه خمپاره ۱۲۰ میلی متری و یک قبضه ۶۰ میلی متری به ما دادند و دوباره به جبهه کوره موش رفتیم. گاهی در همان روزهای اول وضعیت جنگ بحرانی می شد؛ پشتیبانی از نیروها به سختی انجام می گرفت. گلوله ها تمام میشد و وقتی درخواست می کردیم، دیر و با تأخیر به دست مان می رسید. تعدادی نیرو با خودمان بردیم و توانستیم کمی پیشروی کنیم و در دامنه تپه‌های کوره موش مستقر شویم. با تردد به پادگان و جبهه های دیگر، با برخی فرماندهان و مسئولان محورها هم آشنا شدم. شرایط جنگ در کوره موش بسیار عجیب شده بود. کوره موش جناح راست منطقه عمومی سرپل ذهاب و مسلط به دشت ذهاب است. سامان نداشتن نیروهای خودی در آنجا مشکلی برای خط دفاعی ما به وجود آورده بود. از طرفی در آن زمان دشمن نیز در منطقه گیج شده بود. شاید نیروهای تازه نفسی آورده بود که شناختی از وضعیت جغرافیایی منطقه و آرایش دفاعی مناسب نداشتند.

منبع: مشرق

ارسال نظر

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.