در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم … هر چه می گذرد تجمع اصحاب حق را واجب تر و فوری تر احساس می کنم ... دستگاه‌های دولتی آغوش خود را به روی بچّه‌مسلمانها وجوانهای مؤمن و انقلابی وحزب اللّهی باز کنند ... مقام معظم رهبری
پنجشنبه 22 آذر 1397
4 ربیع‌الثانی 1440 / 2018 December 13
به این مورد امتیاز دهید
(0 رای‌ها)

از همان اولین‌ روزهای جنگ تا آخرین ایامش را در جبهه‌ها بوده؛ یادگار دوران مقدس که حتی بارها مجروح شدنش هم نتوانست مانعی برای حضور وی در جبهه شود.

جنگ تحمیلی که شروع شد سن و سال زیادی نداشت؛ یک نوجوان چهارده، پانزده ساله بود اما در همان نوجوانی مردی شده بود برای خودش و زمانی که خبر حمله رژیم بعث به قصرشیرین را شنید غیرت مردانه‌اش به جوش آمد و می‌خواست هرطور شده خودش را آنجا برساند.

«یادم است با خبر شده بودیم که قصرشیرین در حال سقوط است و عراقی‌ها آنجا را محاصره کرده‌اند؛ سی، چهل نفر از بچه‌های مسجد نواب-تحت سرپرستی امیر سالمی- آماده شده بودند تا با نیروهای حزب‌الهی به منطقه اعزام شوند. تعدادی اتوبوس هم به همین منظور جنب واحد بسیج پارک کرده بودند تا نیروها را به سمت جبهه نفت‌شهر ببرند و من نسبت به بقیه نیروهها سن و سال کمتری داشتم؛ شاید حدود چهارده، پانزده سال ؛ اما با وجود اصرار زیاد، مسئولین پایگاه اجازه شرکت در عملیات را به من ندادند. می‌خواستم هرطور شده با بچه‌ها بروم و با عراقی‌ها بجنگم. خلاصه با همکاری یکی دونفر از دوستانم خودم را پشت صندلی آخر اتوبوس پنهان کردم... »

اینها روایت جانباز عزیز 70 درصد بهروز حقیقی است که در کتاب «بشنو از نی...» به قلم آذر آزادی نگارش و ویرایش شده است و خاطرات جالب و شنیدنی از فداکاری و ایثار رزمندگان را برای مخاطب تصویرگری می‌کند.

حقیقی در قسمت بعدی ماجرای عاقبت اعزام به جبهه با آن سن و سال کمش را اینگونه ادامه می‌دهد: «بالاخره بعد از عملیات بیت‌المقدس که منجر به آزادسازی خرمشهر شد؛ سپاه پاسداران کرمانشاه گردانی به نام گردان موسی‌بن‌جعفر جهت آزادسازی قصرشیرین و منطقه سرپل‌ذهاب تشکیل داد و برای اولین بار همراه این گردان عازم شدم...»

ا

 

معجزه الهی در شب عملیات

در ادامه راوی از شب عملیات مسلم‌‌بن‌عقیل می‌گوید که نهم مهرماه سال 61 ساعت حدود یک بامداد آغاز شد.

«آن شب آسمان صاف بود و ماه کاملا می‌درخشید؛ البته چند تکه ابر سیاه هم در آسمان دیده می‌شدند. یادم است وقتی می‌خواستیم از دشت عبور کنیم، ابرها به لطف خداوند جلوی ماه را می‌گرفتند و زمین را تاریک می‌کردند تا دشمن متوجه ما نشود. در جاهایی هم که از میان کوه‌ها و صخره‌ها عبور می‌کردیم، ابرها کنار می‌رفتند و ماه کاملا می‌درخشید تا ما مسیر را گم نکنیم. واقعا آن شب معجزه خداوند را به چشم دیدیم.»

ا

 

مجروحیت‌های چندباره و شوق خط مقدم

اولین تجربه مجرویتش در جنگ را از عملیات مسلم‌بن‌عقیل به یادگار دارد که از ناحیه شانه چپ ترکش خورد؛ بعد از آن بارها از ناحیه ران، ساق چپ و... مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفته و مجروح شده و هربار مشتاق‌تر به جبهه‌ها برگشته است. در نهایت در یکی از عملیات‌ها پایش را قطع می‌کنند.

«... امدادگرها می‌خواستند پوتین‌هایم را در بیاورند، اما پوتین‌هایم باز نمی‌شد. مجبور شدند با قیچی پوتین‌هایم را پاره کنند. تازه متوجه شدم که قوزک پایم کاملا از بین رفته و تمام استخوان‌هایش آسیب دیده است! ...»

دکتر گفت: «چون پات عفونت کرده و مرتب در حال بالا رفتنه، ناچاریم پاتو قطع کنیم!» گفتم: «یعنی چه پامَ قطع کنین؟!» لبخندی زد و گفت: «نترس از زیر زانوت قطعش می‌کنیم.»

ا

 

تفحص شهدای میمک و نذر چوپان

«بعد از پایان جنگ، منطقه دست عراقی‌ها بود و نمی‌شد شهدا را به عقب انتقال داد. بعد از پایان جنگ، در سال 1370 به همراه چند نفر از بچه‌های تفحص به منطقه میمک رفتیم تا پیکرهای پاک شهدای عملیات میمکرا شناسایی و به عقب بیاوریم.

در حین جستجو، مرد عشایری که در آن منطقه چوپانی می‌کرد به سمت ما آمد و گفت: «حاضرم به صورت داوطلبانه در پیدا کردن پیکر شهدا به شما کمک بکنم.» با توجه به اینکه به منطقه آشنایی کامل داشت، قبول کردیم همراهمان بیاید و ما را به داخل شیار میمک راهنمایی کند.

برایمان تعجب‌آور بود که او چگونه بدون هیچ چشم‌داشتی، جانش را به خطر انداخته و همراه ما آمده! از او پرسیدیم: «چرا می‌خوای به ما کمک بکنی؟!» گفت: «نذر کرده‌ام که شما را در پیدا کردن پیکرهایشهدا کمک بکنم تا شاید خدا خواست و پیکر برادر شهیدم که طی عملیاتی در شاخ شمیران مفقود شده پیدا بشه.»

به کمک ایشان پیکر هشت شهید را شناسایی و منتقل کردیم؛ اما در حین خارج کردن پیکر نهمین شهید، یکی از تله‌های انفجاری – که نیروهای دشمن در کنار بدن شهید، یکی از تله‌های انفجاری – که نیروهای دشمن در کار بدن شهید کار گذاشته بودند – فعال شد و هر دو دست آن مرد عشایری را قطع کرد.

به سرعت او را به بیمارستان منتقل کردیم. جالب اینجا بود که در حین انجام مراحل درمان در بیمارستان به ایشان خبر دادند که پیکر برادرش در شاخ شمیران پیدا شده است.»

ا

 

مرصاد؛ آخرین عملیات

«حسن! حاج یحیی چه میگه؟! مگه ما ساعت پنج از اسلام‌آباد رد نشدیم و آمدیم گیلان‌غرب؟ پس چطور میگن اسلام‌آباد سقوط کرده؟!»

این روایت آقای حقیقی از حمله منافقین به اسلام‌آبادغرب و تلاششان برای ورود به این شهر و درگیری‌شان با آنهاست که در آخرین فصل کتاب آمده است.

«ماموریت جدیدی به من و آقای اسفندیار بیات داده شد مبنی بر اینکه با دو گروهان به طرف منطقه جوانرود برویم. در آنجا معبری را به ما نشان دادند و گفتند احتمالا داد نیروهای منافقین از اینجا عبور کنند. یک روز آنجا بودیم؛ اما هیچ خبری نشد. اصلا از رکود و سکوت خوشم نمی‌آمد، چون روحیه‌ام هیجان عملیات را یشتر می‌پسندید.

به دوستم گفتم: «اسفندیار! به جان خودم، فرستادنمان دنبال نخود سیاه! یه روزه اینجاییم، هیچ خبری نشده!» گفت: «خب نشه! وظیفه ما اینه که اینجا بمانیم و از ای معبر محافظت بکنیم.» با دلخوری گفتم: «مه که حوصله پدافند ندارم، اصلا مخوام برم کرمانشاه.»

و دوباره به کرمانشاه برگشت و با هلی‌کوپتری که برای هلی‌برن نیروها به سمت چهارزبر می‌رفت عازم این منطقه شد تا در آخرین عملیات دوران دفاع مقدس هم حضور داشته باشد.

ارسال نظر

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.