در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم … هر چه می گذرد تجمع اصحاب حق را واجب تر و فوری تر احساس می کنم ... دستگاه‌های دولتی آغوش خود را به روی بچّه‌مسلمانها وجوانهای مؤمن و انقلابی وحزب اللّهی باز کنند ... مقام معظم رهبری
جمعه 7 ارديبهشت 1397
11 شعبان 1439 / 2018 April 27
به این مورد امتیاز دهید
(0 رای‌ها)

به گزارش کربلاییان، روز 26 مرداد سال 1369، میهن اسلامی شاهد حضور آزادگان سرافرازی بود که پس از سال ها اسارت در زندان ها و اسارتگاههای مخوف رژیم بعث عراق، قدم به خاک پاک میهن اسلامی خود گذاشتند. در این میان ستاد رسیدگی به امور آزادگان که در 22 مرداد 69 تشکیل شده بود و به تبادل انبوه اسرا پرداخت. این ستاد با مساعدت و همراهی دیگر دستگاه ها، تبادل حدود چهل هزار آزاده را با همین تعداد اسیر عراقی انجام داد.
و امروز یادآور بازگشت غرور آفرین مردان و زنان آزاده ای است که پس از تحمل سال ها شکنجه و دوری از عزیزان خویش، به وطن بازگشتند و به انتظار میلیون ها ایرانی پایان دادند. در این روز، شکیبایی مادران، پدران، همسران و فرزندان این آزاد مردان به بار نشست و سال های نگرانی و شوق دیدار به پایان رسید و وعده الهی تحقق یافت: «و بشر الصابرین».
در ۲۷ تیرماه سال ۱۳۶۷ پذیرش قطعنامه ۵۹۸ طی پیامی از طرف امام خمینی اعلام شد. عراق پذیرش قطعنامه را به منزله ضعف ایران تلقی کرد و با همراهی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) بار دیگر مرزهای ایران را مورد تجاوز قرار داد. مرصاد عملیاتی بود که در پاسخ به تجاوزگری منافقین در عملیات فروغ جاویدان آنان طراحی شده و متجاوزان را به شکست کشاند.
پس از آتش‌بس و شروع مذاکرات دقیقا دو سال طول کشید تا مبادله اسرا بین دو کشور ایران و عراق به مرحله اجرا درآید، در صورتیکه مطابق بند ۳ قطعنامه ۵۹۸ سازمان ملل و بر اساس کنوانسیون سوم ژنو مصوب ۱۲ اوت ۱۹۴۹، پس از مخاصمه جنگ باید تمام اسرا بدون تأخیر به کشور خود بازگردانده شوند.
پی‌گیری‌ها و مذاکرات فیمابین دو کشور دنبال می‌شد تا اینکه در ۲۶ رمضان ۱۴۱۰ برابر اوایل اردیبهشت ۶۹ صدام، رئیس‌جمهور وقت عراق طی نامه‌ای خطاب به مقام رهبری و رئیس جمهوری وقت خواستار مذاکرات در راستای صلح شده و پیشنهاد کرد که روز عید مبارک فطر ملاقات مستقیم در یک کشور ثالث مثل عربستان انجام گیرد. هاشمی رفسنجانی، رییس‌جمهوری وقت در پاسخ نوشت: «ما مصممیم که در راه صلح همانند دوران دفاع، اعتماد مردم را به همراه داشته باشیم» و پیشنهاد داد قبل از تماس رؤسای دو کشور، نماینده‌ای از سوی طرفین در کشوری ثالث وارد مذاکره‌ شوند و درباره آنچه باید انجام گیرد گفت‌وگو کند تا زمینه تصمیم‌ نهایی را فراهم سازد.
باب مکاتبات باز شد و ادامه یافت تا اینکه در تاریخ ۶۹/۵/۱۷ ایران طی نامه‌ای بر معاهده ۱۹۷۵ تأکید کرد. رییس‌جمهوری عراق نیز در پاسخ طی نامه‌ای در ۲۳ مرداد ۶۹ آن را پذیرفت و با تاکید بر اینکه «به هر آنچه می‌خواستید دست یافتید»، نوشت: «مبادله‌ فوری و همه جانبه اسرای جنگ به هر تعدادی که در عراق و ایران به سر می‌برند، از طریق مرزهای زمینی و از راه خانقین - قصرشیرین و راه‌های دیگری که مورد توافق قرار می‌گیرد صورت خواهد گرفت و ما آغازگر این اقدام خواهیم بود و از روز جمعه ۱۷ اوت ۱۹۹۰ [برابر با ۲۶ مرداد ۱۳۶۹] به آن مبادرت خواهیم کرد... با این تصمیم، ما دیگر همه چیز روشن شده و بدین ترتیب همه آنچه را که می‌خواستید و بر آن تکیه می‌کردید، تحقق می‌یابد.»

اینچنین بود که در تاریخ ۲۶ مردادماه اولین گروه اسرای جنگی آزاد شده و به آغوش ملت بازگشتند. تمامی مردم ایران این پیروزی را جشن گرفته و شور و هیجانی در خانواده‌ها و محله‌ها ایجاد شده بود. در تاریخ ۲۷ مرداد ۶۹ رئیس‌جمهور ایران خطاب به صدام نوشت: «اعلام پذیرش مجدد معاهده ۱۹۷۵ از سوی شما تبدیل آتش‌بس موجود به صلح دائم و پایدار را هموار ساخت.»

در پی بازگشت آزادگان به ایران دستور تشکیل ستاد رسیدگی به امور آزادگان صادر شد. ستاد رسیدگی به امور آزادگان در ۲۲ مرداد ۱۳۶۹، براساس قانون حمایت از آزادگان مصوب ۲۳ آذرماه ۱۳۶۸ مجلس تشکیل شد و در نخستین گام با تبادل انبوه اسرا مواجه شد و براساس‌‌ همان قانون و با مساعدت و همراهی دیگر دستگاه‌ها مسئولیت این کار عظیم را به دوش گرفت و تبادل بیش از ۴۰۰۰۰ آزاده و به همین تعداد اسیر عراقی را انجام داد. این ستاد بیش از ۲۷۰ واحد ستادی در سراسر کشور تشکیل داد و ارائه خدمات به آزادگان را در زمینه‌های گوناگون آغاز کرد.


همت و خلاقیت در اسارت

نانی که به ما می دادند، خمیر بود. این خمیر را می گذاشتیم هوا بخورد، خشک که می شد، با دست آردش می کردیم. با این آرد، کتلت، زولبیا و بامیه درست می کردیم. گاهی هم سرخش می کردیم و می خوردیم.

چیزی دور نمی ریختیم. یک بار که برایمان مرغ آورده بودند، بچه ها حتی استخوان هایش را هم خوردند. میوه هم همین طور، با پوستش مربا و ترشی درست می کردیم.

ترکش رفته بود توی کاسه چشمش؛ اندازه یک دانه ماش بود. یکی از بچه ها که دکتر بود، زبانش را کرد تو چشمش و هی چرخاند. آن قدر چرخاند تا ترکش درآمد.

توی اردوگاه، هر اتاقی یک قرآن داشت. ناگهان یک نهج البلاغه بین قرآن ها پیدا شد. گفتیم می آیند و می برندش. قرار گذاشتیم حفظش کنیم. ورق ورق و پخشش کردیم بین بچه ها به هر نفر، چهار پنج خط می رسید که حفظ کند. سهم من چند خط از صفحه دویست و پنجاه و چهار بود. یک شب تا صبح توانستیم هرچه حفظ کرده بودیم را بنویسیم روی کاغذهایی که از مقوای تاید درست کرده بودیم. بعد هر کس صفحه خودش را به دیگران یاد داد و این گونه چند نفر حافظ نهج البلاغه شدند.

کتاب «آب، بابا، نان» درست کرده بود و از روش به آنهایی که بی سواد بودند، درس می داد.

طلبه بود، همه درس هایی را که توی حوزه خوانده بود، یادش بود، برای بچه ها می گفت.

جمعه ها ورزش باستانی داشتیم. مرشد ضرب می گرفت و میدان دار هم میدان داری می کرد؛ انگار توی کود باشد، همان طوری.

پودر رختشویی و نمک را قاطی می کردیم و با سنگ می ساییدیم. زمستان ها نمک زودتر رطوبت را به خودش می کشید و دانه های پودر به هم نمی چسبید. بعد پهنش می کردیم روی عکس های رادیولوژی و دسته شانه یا دسته مسواک را مثل قلم می تراشیدیم و با آن تمرین خوشنویسی می کردیم.

اسمش مرتضی بود، خودش می گفت در دانشگاه سوربن درس می خوانده که اخراجش کرده اند. یکی از صلیب سرخی ها هم کلاسیش از آب درآمد. به خاطر مرتضی، هرچه مداد و خودکار با خودشان آورده بودند، برایمان گذاشتند و رفتند. پنجاه شصت تایی می شد، برای اینکه لو نروند، مغزشان را درآوردیم و توی متکا، لیفه شلوار و یقه لباس قایمشان کردیم.

کرد بود، گیوه می بافت. چنان با دقت زیرپوش های نخی را می شکافت که می شد یک نخ بلند به اندازه این سر اردو تا آن سر. بعد می نشست و نخ ها را می پیچید و چهار لایش می کرد. گاه دو روز تمام نخ می پیچید. بعد یک تکه سیم خاردار صاف می کرد و سرش را برمی گرداند، می شد سوزن. بعد دمپایی ها را پاره می کرد و روی کفش گیوه می بافت. این آخری ها که می آمدیم ایران، خیلی ها بلد بودند گیوه ببافند.

خلبان بود، ذهن خلاقی داشت. شب خواب می دید، صبح از روی خواب دیشبش، سناریو می نوشت برای تئاتر.

چند تا زبان یاد گرفته بود؛ همان جا از بچه ها. از صلیب سرخ که می آمدند، به جای چند تا مترجم حرف می زد. اگر فرانسوی حرف می زدند، هم برای ما ترجمه می کرد، هم برای عراقی ها. اگر انگلیسی زبان بودند هم همین طور. ما هم که چیزی می گفتیم، برایشان ترجمه می کرد؛ هم برای عراقی ها، هم برای صلیب سرخی ها.

نماز در اسارت

نماز را باید سریع می خواندیم، می آمدند هلمان می دادند، مسخره مان می کردند؛ نه عراقی ها، جاسوس ها، خودی های سابق!

 

پس از آنکه به مدت سه ماه، ما را در بدترین مکان های بغداد نگه داشتند، بالاخره به اردوگاه بردند. اولین نمازی که در اردوگاه خواندیم، نماز مغرب و عشا بود که زیر پتو و به حالت درازکش اقامه شد.

در اردوگاه موصل 4، شبی به یکی از بچه ها که نگهبان شب بود، سفارش کردم مرا برای نماز شب بیدار کند. وقتی او مرا موعد مقرر بیدار کرد، دیدم بیش از نود درصد بچه ها مشغول نماز خواندن هستند، با دیدن این صحنه، از خودم خجالت کشیدم.

با نخ خیاطی و با نخ هایی که از حوله می کشیدیم، جانماز درست می کردیم و با گلدوزی، آن را زینت می دادیم. البته چون سوزن نداشتیم، مجبور بودیم برای این کار از سیم خاردار استفاده کنیم.

بچه ها با خاک باغچه های اردوگاه مهر درست می کردند. گاهی اوقات هم که عده ای را به کربلا می بردند، اگر با خود مهر می آوردند، بچه ها مهرها را داخل خاک مخلوط می کردند و مهرهای بیشتری می ساختند و به بقیه هدیه می دادند.

بچه ها به ادای نماز بسیار مقید بودند و همیشه این آیه شریفه، مد نظرمان بود: «إِنّ الصّلاةَ تَنْهی عَنِ الْفَحْشاءِ وَ الْمُنْکرِ» بچه ها با لباس ها و پارچه های اضافی شان، جانماز درست می کردند و با گلدوزی آن را زنیت می دادند.

در موصل 4، هنگام ظهر بود که سوت داخل باش را زدند. یکی از بچه ها در حال وضو گرفتن بود که نگهبان عراقی سر رسید و با کابلی که در دست داشت، چند ضربه به پشتش زد، ولی او همچنان به کار خود ادامه داد و پس از گرفتن وضو، با متانت و وقار به آسایشگاه آمد.

تا شش ماه اول اسارت، به هنگام خواندن نماز، جز یک لباس زیر، لباس دیگری بر تن نداشتیم. عراقی ها همه لباس های ما را می گرفتند و می گفتند بدون لباس، نماز باطل است و می ایستادند و به ما می خندیدند.

محرم در اسارت

عزاداری ممنوع بود؛ به خصوص توی محرّم، ولی ما عزاداریمان را می کردیم. یکی می خواند، بقیه سینه می زدند. چنان سینه می زدیم که ساختمان اردوگاه می لرزید تا می ریختند پشت در آسایشگاه که ما را ساکت کنند، آسایشگاه دیگر شروع می کرد. می رفتند سراغ آن یکی، باز یکی دیگر. نمی توانستند کاری بکنند، بچه ها هم کار خودشان را می کردند.

 

بچه ها نقاشی های زیبا و جالبی می کشیدند. در بین بچه ها نقاش ماهری بود. یک بار شب عاشورا، جمال که بچه مشهد بود، گفت: یک تابلو برای فردا می خواهیم که پرچم داشته باشد. بچه ها پیراهن های سفید را به یکدی

گر دوختند و به سرعت، چند خیمه و صحنه عاشورا را روی آنها کشیدند. کار تا آخر شب ادامه داشت، صبح هر کس آن را می دید، به گریه می افتاد.

یک روز مانده به تاسوعا و عاشورا، می آمدند توی آسایشگاه ها. دکترشان مایعی را با سرنگ به بازوهایمان تزریق می کرد. دو ساعت بعد از تزریق، منگ و گیج می شدیم و تب می کردیم. حال و حوصله هیچ کاری را نداشتیم و فقط می خواستیم بخوابیم. جای سوزن هم باد می کرد. دست که می زدیم، آه و ناله مان بلند می شد. آن قدر تب می کردیم که می رفتیم زیر دوش آب می ایستادیم و باز از تب می سوختیم. سرمان هم درد شدیدی می گرفت، با پارچه می بستیم، ولی هیچ فرقی نمی کرد، می شدیم مثل مرده های متحرک. مایع آن سرنگ هرچه بود، همه را سه روز بی حال می کرد، طوری که قدرت راندن یک مگس را هم نداشتیم.

عراقی ها می دانستند عاشق امام حسین علیه السلام هستیم، می ترسیدند روزهای تاسوعا و عاشورا شلوغ کنیم. برای همین، همه را با مایعی که توی سرنگشان بود، گیج و منگ کردند.

در ایام محرم، هر روز چند نفر نوحه می خواندند و ما در غم مولایمان امام حسین علیه السلام، دم می گرفتیم، بر سینه می زدیم و اشک می ریختیم. قرائت زیارت عاشورا در تاریکی شب، اندوه دل هایمان را می زدود و نور امید بر وجودمان می تابانید.

شبی از همین شب ها در حال عزاداری بودیم که ناگهان، سرهنگ عراقی که رئیس محاکمات اردوگاه بود، وارد آسایشگاه شد. از دیدن ما در حال سوگواری، قدری در هم رفت و گفت: ما شیعه ها بیست سال است در عراق، از ترس صدام نتوانسته ایم عزاداری کنیم، آن وقت شما با چه جرئتی عزاداری می کنید؟!

 

منابع:


http://www.hawzah.net
http://www.asemooni.com
http://tarikhirani.ir

ارسال نظر

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.

مطالب مرتبط

پربازدیدترین ها