در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم … هر چه می گذرد تجمع اصحاب حق را واجب تر و فوری تر احساس می کنم ... دستگاه‌های دولتی آغوش خود را به روی بچّه‌مسلمانها وجوانهای مؤمن و انقلابی وحزب اللّهی باز کنند ... مقام معظم رهبری
سه شنبه 3 بهمن 1396
6 جمادی‌الاول 1439 / 2018 January 23
به این مورد امتیاز دهید
(0 رای‌ها)

به گزارش کربلاییان، نمايش مستند «زخم‏تازه» كه تمام شد، آمديم بيرون. در سرسراي سينمافلسطين، دختري نشسته است كه گريه مي‏كند، همه چيزش با هم قاطي شده و روي صورتش خشك شده است. شال جيغ و رنگ مشكي لاكش، بين آن همه دختر باحجاب، هم توي ذوق مي‏زند و هم كنجكاوي را بيشتر تحريك مي‏كند كه اين، اينجا چه مي‏كند؟ دوستش سعي دارد آرامش كند اما معلوم است كه موفق نبوده، حالا خسته شده و ديگر حوصله ناز كشيدن ندارد. نتوانستم حريف فضولي‌‏ام شوم و جلو رفتم. خودش كه هنوز درگير هِق‏هِق است، دوستش اما بي‌‏حوصله توضيح مي‏دهد كه پسرهمسايه‏شان را در مستند «زخم‏تازه» ديده كه اغتشاشگران داشتند كتكش مي‏زدند و... دوباره شانه‌‏هاي دختر، شروع به تكان خوردن كرد، زخمش تازه شد انگار...

 

از دور نگاهشان مي‏كنم هنوز و آرام قند را بين دو لب مي‏گذارم. كاش از اين آثار، بيشتر ساخته شود و كاش بيشتر نشان داده شوند و از همه كاش‏تر، به موقع بودن اين ساخت و پرداخت و انتشار است.

 

دستهاي قاب‏شده

اينهايي كه جلوي پرده «شب‏هاي شفاهي» مي‏ايستند براي مصاحبه، رفتارهاي جالبي با دست‏هايشان نشان مي‏دهند. بعضي دستهايشان را در هم گره مي‏زنند، بعضي دستها را به هم مي‏مالند تا جايي كه مي‏ترسي پوستشان كنده شود! بعضي‏ها همان اول، انگشت‏ها را قلاب مي‏كنند در همديگر و تا آخر همانطور نگهش مي‏دارند، البته دست درون جيب نداشتيم – يا من نديدم – اما پيرمردي را جلوي پرده دعوت كردند. پيرمرد از خجالت سرش پايين بود و دائم تشكر مي‏كرد، حتي از من هم تشكر كرد. كلاهش را برداشت و با دودست، چلاندش، بعد هم دستهايش را با كلاه بافتني، پشت خودش مخفي كرد.

 

فيلمبردار خواست شروع كند كه جوان مصاحبه‏ كننده بلند گفت صبركن! جلو رفت و از پيرمرد كارگر خواهش كرد دست‌هايش را جلو بياورد، طوري كه در قاب تصوير ديده‏شود. پيرمرد با گونه‏هاي گُل‏انداخته گفت: پسرم اين دستها كه ديدن ندارد... جوان دستهاي پيرمرد را گرفت، بالا آورد و بوسيد، بعد آنها را قلاب كرد، جايي كه در قاب تصوير ديده شوند...

 

از بچه‏ هاي عمار

ذوق مادر، بيشتر از پسر هفت – هشت ساله‏‏اش است. مجله‏ها را ورق مي‏زند و مي‏دهد دست پسرش تا ببيند. گاهي هم چيزي را در صفحه‏اي نشان مي‏دهد و چيزي مي‏گويد. در اين ده دقيقه‏اي كه توي نخ اين مادر و پسر هستم، يك لحظه لبخند از روي لبشان محو نشده... جواني با محاسن مرتب دارد براي پسر، بازي‏هاي عمار را توضيح مي‏دهد. از فرصت استفاده مي‏كنم و از مادر، سبب رضايت و خوشحالي‏اش را مي‏پرسم. با همان لبخند سرحال جواب مي‏دهد: «خوراك تميز و سالم مي‏خواستم براي پسر نوجوانم كه اينجا پيداكردم. اگر از همين اول، خوراك خوب براي بچه‌‏ها داشته‏ باشيم، فردا سر از سطل آشغال و شبكه‏‌هاي بيگانه درنمي‏آورند». با سر حرفش را تأييد مي‏كنم كه خجالت‌‏زده ادامه مي‏دهد:«ببخشيد كمي كليشه‏‌اي شد. اما واقعيت همين است». تشكر مي‏كنم و دور مي‏شوم. بلند مي‏گويد:«به آقاي جليلي سلام برسانيد». لابد فكر مي‏كند از بچه‏‌هاي عمار هستم. چه حس خوبي دارد، از بچه عمار بودن...

 

از روي پله‏ ها

پله‏ هاي سينما فلسطين را كه براي رفتن به سالن دو و سه بالا مي‏روي، مي‏تواني بايستي و پايين را نگاه كني. همه سرسراي سينما زير پايت ديده مي‏شود و با اينكه خيلي بزرگ نيست، مثل باغچه كوچكي است كه گُله به گُله بار داده و هر طرفش يك رنگي و عطري دارد. خيلي خوب از فضاي كوچك اينجا استفاده كرده‏اند. درست مثل يك استوديوي فيلمبرداري كه هر طرفش يك عده دارند يك پلان يا سكانسي را فيلمبرداري مي‏كنند با دكور و هنرمندان خودشان.

 

فقط اين از بالا ديدن و نگاه كردن براي يك لحظه يا فوق فوقش، چنددقيقه خوب است چون از اين بالا نه صورتها معلوم هستند، نه سن و سال‏ها و نه عكس‏العمل‏ها و رفتارهاي آدم‏ها. تازه، حرف‏ها هم شنيده نمي‏شوند اصلاً و تو اگر اين بالا بماني و بخواهي تا آخر، از همين بالا به جمعيت آن پايين نگاه كني، چيزي دستگيرت نمي‏شود كه هيچ، هميشه هم در ذهنت كوچكي سرسرا را به ياد مي‏آوري و همهمه‏اي محو كه از آدم‏هاي آن پايين، به گوش تو در اين بالا مي‏رسد.

 

برمي‏گردم پايين و در سالن يك، چند مستند كوتاه و يك داستاني خيلي كوتاه را، ايستاده مي‏بينم. چون جاي نشستن نيست، و فكر مي‏كنم، از بالاي پله‏ها، اين ميتندها و اين داستان را هم نمي‏توانستم ببينم و بشنوم...

ارسال نظر

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.