در عرصه فرهنگ به معنای واقعی کلمه احساس نگرانی می کنم … هر چه می گذرد تجمع اصحاب حق را واجب تر و فوری تر احساس می کنم ... دستگاه‌های دولتی آغوش خود را به روی بچّه‌مسلمانها وجوانهای مؤمن و انقلابی وحزب اللّهی باز کنند ... مقام معظم رهبری
چهارشنبه 27 تير 1397
5 ذی‌القعده 1439 / 2018 July 18
به این مورد امتیاز دهید
(0 رای‌ها)

 

17 اسفند سالگرد شهادت محمد ابراهیم همت است.

شهید همت 12 فروردین سال 1334 شهرضای اصفهان به دنیا آمد . وی پس از پایان  تحصیلات متوسطه وارد دانشسرای تربیت معلم اصفهان  شد و دو سال بعد، به خدمت سربازی رفت و سال 1356 در روستاهای محروم مشغول تدریس شد
شهید همت در قبل و پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل سپاه شهرضا نقش چشم گیری داشت.
وی به دنبال حوادث کردستان، به  پاوه عزیمت کرد و مسوولیت روابط عمومی سپاه آنجا را بر عهده گرفت و به فرماندهی سپاه پاوه منصوب شد
با شروع عملیات رمضان، در23 تیر سال 61 در منطقه شرق بصره، فرماندهی «تیپ 27 محمدرسول‌الله (ص)» را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشکر، تا زمان شهادتش، در سمت فرماندهی آن لشکر ایفای وظیفه کرد.

فرماندهی «قرارگاه ظفر»،در عملیات محرم  ، مسوولیت «سپاه یازدهم قدر» شامل لشکر 27حضرت رسول(ص)، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا  از جمله مسوولیت های او در دوران دفاع مقدس بود.
 
***
اکنون 31 قطعه از فرازهای زندگی او به روح آن شهید بزرگوار تقدیم می شود.

1. مادر و بچه شديداً مريض بودند. كربلا رفتند. شب در خواب يك زن سياه پوش و قد بلند از زن هاي حرم را مي بيند كه بچه اي را به او مي دهد و مي گويد: اين بچه را بگير و برو سر قبر ابراهيم زيارت كن. چند ماه محمد ابراهيم به دنيا آمد.

 

 2. تسبيح كربلا خيس مي شد. آنها را مي جويد و مي خورد:«خب دوست دارم ديگه!»

 

3. توي شهرضا روز نامه نداي پاسدار را زد. توي سيستان نمايشگاه كتاب گذاشت. موتور برق را مي گذاشت پشت ماشين و مي رفت روستاها نمايش فيلم مي داد. مسئول روابط عمومي سپاه هم شد.

 

4. توي سربازي مسئول آشپزخانه شد. ماه رمضان مخفيانه سحري مي داد. خبرچيني كردند و فرمانده به زور سيصد چهار صد نفر را آب داد بخورند. چند روز بعد فرمانده در آشپزخانه بدجوري ليز خورد و تا آخر ماه مهمان بيمارستان شد!

 

5. پيشنهاد داد مجسمه شاه را پايين بكشند. راديوهاي بيگانه گفتند دومين شهري كه مجسمه شاه را تكه تكه كرد، شهرضا بود.

 

 6. بردنش خواستگاري. بعد از توافقات بسيار گفت: «من اينجاها نمي مانم. دلم مي خواهد همسرم تا پشت كوه هاي لبنان پا به پام بيايد. مي توانيد شما؟» بعد از مدتي پاسخ شنيد كه «من نمي توانم» گفت:« ما را به خير و شما را به سلامت». يكبار هم به همسر برادرش گفت: «يكي را مي خواهم كه تا قدس هم همراهم بيايد». «پس همسر نمي خواهي همسفر مي خواهي؟».« نه همسر، نه همسفر، همسنگر مي خواهم».

 

 7. همسرش مدتي قبل از ازدواج در غرب فعال بود. ماهها و بارها به او جواب نه داد. اما هر جا مي رفت به او بر مي خورد. چند بار با او جر و بحث كرده بود و ابراهيم سرش داد كشيده بود. يكبار گفت: «مي خواهم شهيد بشوم». ابراهيم گفت:« من زن خانه دار نمي خواهم. من همسر چريك مي خواهم تا پا به پاي من بجنگد». باز هم گفت:« نه! ». بعدها باز هم به هم برخوردند و باز هم گفت: «نه!». خواب ديد كه مي گويد:« برادر همت اسم آن دنياي من بود. عبدالحسين شاه زيد اسم اين دنياي من است». برايش تعبير كردند: مثل امام حسين شهيد مي شود، بي سر . فرمانده لشكر حضرت رسول مي شود، مثل زيد. استخاره كرد، خوب آمد، همراه پيش بيني مصيبت زياد در زندگي! گفت بعد از چهل روز روزه و دعا به اولين خواستگار جواب مثبت مي دهم. بعد از بله مقدماتي براي ازدواج شرايط گذاشت. ابراهيم گفت:« وقت اين جور كارها را ندارم». عصباني شد ابراهيم گفت: «خطبه من و شما خيلي وقت است كه جاري شده من شما را توي حج مي ديدم».

 

 8. به بهانه سينوزيت سيگار مي كشيد، خيلي زياد. اول زندگي همسرش گفت: «مجاهد في سبيل الله سيگار نمي كشد». ديگر لب به سيگار نزد.

 

9. محبوب بود، بدجوري! هجوم مي بردند و سر و صورت و بازوهايش را مي بوسيدند. يواشكي مي بردند و مي آوردنش. پياده نمي بردنش، از ماشينش آويزان مي شدند و متوقفش مي كردند زير چشمش كبود مي شد. لپ هايش هم سرخ مي شد، براي تبرك! يكبار انگشتش شكست.

 

10. در ملاقات با امام حرفي نزده بودند: «وقتي مي خواستم دستش را ببوسم، به محاسنم دست كشيد». اين را كه مي گفت اشك مي دويد توي چشمهايش .

 

11. شب تولد پسر دومش به همسرش گفت: «زمان حج سه دعا كردم: اول در كشوري كه نفس امام نيست نباشم. بعد تو را خواستم و دوتا پسر. بعدش خواستم نه اسير بشم نه زخمي» .

 

 12. فقط توي جاده با ماشين، راحت مي خوابيد: «من كيلومتري مي خوابم».

 

 13. در حالي كه سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد، پرسيد: «بچه ها شام چي داشتن؟» گفتند: «همين». پرسيد: «واقعا؟» گفتند: «تن ماهي رو فردا مي ديم». قاشق را برگرداند گفتند: «حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم». جواب داد: «به خدا منم فردا ظهر مي خورم».

 

 14. كم به خانه مي رفت وقتي مي رفت همسرش را از كار بيكار مي كرد. عوض كردن بچه، شير بچه، سفره انداختن و سفره جمع كردن، لباس ها را شستن و پهن كردن و خشك كردن و جمع كردن.

 

.15همسرش نامه هاي بچه هاي جبهه را خوانده بود. ابراهيم از افشاي اسرار ناراحت شده بود: «فكر نكن اينقدر با لياقتم من حتماً يه گناه بزرگي به درگاه خدا كرده ام كه بايد با محبت اينا عذاب بكشم».

 

16. پيرمرد گفت:« با حاجي كار دارم». گفتند: به ما بگو انجام مي ديم. گفت: «نه نميشه». گفتند: «بفرما!». رفت تو و گونه هايش را بوسيد و گفت:« چه جوري مي خواستين به جاي من انجامش بدين!؟»

 

17.به همسرش گفت:« من جداييمون رو ديدم. تو تاريخ بخون، خدا نخواسته اونايي كه خيلي به هم وابسته هستن زياد كنار هم بمونن».

 

18. يكبار همسرش در حال آشپزي دچار آشوب شد: نماز و دعا و گريه كه «يكبار ديگه سالم ببينمش». وقتي برگشت، گفت:« عراقي ها از روي ميدان ميني كه سر جاده زده بودند، زودتر از ما كشته شدند». بعد گفت: «تو سد راه شهادت من شدي! بگذر از من!». يكبار هم گفت: «من آخرش مسئله ام را با شما حل مي كنم! مطمئن باش من ديگر ماندني نيستم».

 

 19. «كربلا رفتن خون مي خواهد». اين جمله اش معروف شد.

 

 20. اووحاج احمد متوسليان وقتي مي شنيدند كه مي گويند تيپ حضرت رسول ناراحت مي شدند:« تيپ  ما محمدرسول الله است. صلوات براي اسمش ثواب دارد. اصلا اين اسم را گذاشته ايم كه همه را داخل ثواب كنيم».

 

21. به جزئيات زياد اهميت مي داد و زياد هم يادداشت مي كرد. نظرهايش را هم مي گفت:« من اين عمليات را قبول ندارم ولي چون فرماندهي دستور داده عمل مي كنم».

 

 22. خبر دادند كه فلان فرمانده شهيد شده، دستي به ريشش كشيد و گفت:« انا لله و انا اليه راجعون». بعد باز راست كشيد به ريشش و به يك نقطه خيره شد و گفت: «الحمد لله رب العالمين». بعد ساكت شد و بعد هم فرمانده جديد را تعيين كرد.

 

 23. لباس كردي زياد مي پوشيد و با كردها زياد گرم مي گرفت. براي مراسم شهادتش حدود ده اتوبوس از آنها به اصفهان آمدند.

 

 24. دل شكسته و چشماني اشكبار سهم روزهاي آخرش بود. هر چند مي گويند هيچ كس گريه اش را نديد. فرماندهي عمليات خيبر را از او گرفتند گفتند عرضه ندارد.

 

 25. برادرش گفت:« خودت را براي كانديدا شدن آماده كن مردم ازت خواسته اند». گفت: «خداحافظي اين بچه ها را در شب عمليات با هيچ چيز عوض نمي كنم».

 

 26. تا از عمليات برمي گشت به خانه، به نماز مي ايستاد:« وقتي مي بينم هنوز اينجايي فكر مي كنم دو ركعت نماز شكر به من واجب مي شود».

 

 27. شب عمليات به آسمان نگاه مي كرد، اشك مي ريخت. پشت بي سيم به فرمانده هايش گفت: ماه را مي بينيد؟ پنچ دقيقه اي همه پشت بي سيم شروع به گريه كردن كردند. بچه ها براي گذر از رودخانه نور مي خواستند و حالا ماه نور افشاني مي كرد!

 

 28. وقتي شهيد شد عراقي ها در رسانه هايشان جشن گرفتند.

 

29. يك روز بعد از شهادت نه بچه مي خوابيد، نه همسرش. در خواب و بيداري بچه را از همسرش گرفت و دو سه بار به سرش دست كشيد و دوباره به او پس داد. بچه آرام خوابيد. و او.

 

 30. پاسدار نبود. فقط هم از حقوق معلمي استفاده مي كرد.

31. من هرگز اجازه  نمي دهم صداي  حاج همت در درونم  گم شود.اين سردار  خيبر لعه قلب مرا  هم فتح كرده است! «سيد مرتضي آويني»

رضاکریمی

آخرین ویرایش در دوشنبه, 17 اسفند 1394 ساعت 13:04

ارسال نظر

از پر شدن تمامی موارد الزامی ستاره‌دار (*) اطمینان حاصل کنید. کد HTML مجاز نیست.